آمار بازید

بازدید [+/-]
امروز:
روز پیش:
دو روز پیش:
2
1
2

-1
این هفته:
هفته پیش:
دو هفته پیش:
5
9
7

+2
این ماه:
ماه پیش:
دو ماه پیش:
14
46
50

-4
نان
نوشته شده توسط بابک بحرانی   
پنجشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۱۷:۵۷

ساعت رو نگاه می کنم. عقربه ی ساعت شمار تلاش می کنه خودشو به ۶ برسونه...
.

ساعت رو نگاه می کنم. عقربه ی دقیقه شمار تلاش می کنه خودشو به ۶:۱۰ برسونه...

من تلاش می کنم بلند شم...
.
سریع لباس می پوشم. پارچه رو بر می دارم و می زنم بیرون. نسیم خنکی صورتمو نوازش میده. عجب هوایی!

.

صفِ نونوایی از اون چه فکر می کنم شلوغ تره؛ پیش بینی من این بار درست نبوده. با قیافه ی حق به جانبی به خودم میگم: «خب من که دیر نیومدم»!

صدایی به من میگه: «بچّه! معقول باش»...

.

- آقا ۳ تا هم به من بده.

- خانم نمیشه که! شما همین جوری اومدی وایسادی ما یه ساعته اینجا معطّلیم!

- راست میگه خانم! این چه وضعشه!

خانم بی توجّه به غرغر های ملّت ۳ تا نون میگیره و میره؛ فقط لعن و نفرین بقیّه میمونه که اوّلِ صبح

حوصله ی خودشونو هم ندارن...

.

- ۱۰ تا لطفاً.

نونا رو توی پارچه میذارم و سریع به سمتِ خونه میام. هر چی تلاش می کنم بوی نون تازه به دماغم بخوره نمیشه؛ نون هم نونای قدیم!

.

من هستم و یه قیچی و چند تا کیسه فریزر و اون طرف ۱۰ تا نونِ تافتون که منو به مبارزه می طلبن. کتری رو آب می کنم و میذارم جوش بیاد؛ مبارزه شروع میشه...

اوّلی میاد جلو. نگاهی بهش میندازم؛ گرد و خوش استیل! چجوری ببُرمت؟ سه تا اُفقی، سه تا عمودی...

خب بد نشد.

ادامه مطلب...
 
عادت
نوشته شده توسط بابک بحرانی   
جمعه ۰۴ ارديبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۱۷:۰۴
عقربه ی ثانیه شمار ساعت دیواری با چه سرعتی حرکت می کنه! اون که از همه لاغرتره. اون متعادله داره یواش یواش خودشو تکون میده، ولی اون تُپُل سومیه اصلاً و ابداً !

.

نخیر! انگار هیچ قصدی نداره ...
.

.

صدای طوفان در گوش،

طنینِ رعد بالای سر،

طوفان در سر...

تلاطم در اندیشه،

آرامش پشت سر نهاده در دوردستی غریب،

مقصدی نامعلوم با ساکنین نا آشنا...

«تعهّد به بی تعهّدی، بی تعهّدی به تعهّد»
ادامه مطلب...
 
حرفِ من، حرفِ تو یا...
نوشته شده توسط بابک بحرانی   
جمعه ۱۴ فروردين ۱۳۸۸ ساعت ۱۷:۱۱
دوست داری نوشته رو چطوری شروع کنیم؟

سال جدید شده. هر سالِ جدید هزار تا آرزو و برنامه داریم...

میگن اوّلِ سال حرفِ غم و غصّه نزنید، شگون نداره.

آخه مگه اوّل و آخرِ سال داره؟!

.

.

دکتر میگه : عزیزم! شما به بیماریِ خطرناکی به نام «روزمرگی» دچار شدی.

نگاهی بهش میندازم. دارم با خودم فکر می کنم موقع شماره گرفتن با همراهم، گوشی رو نباید دمِ گوشِ راست می گرفتم یا گوشِ چپ؟

.

.

من فقط روزی ۵ تا قاشق برنج می خورم! رفتم پیش دکتر تغذیه کلّی بهم برنامه ی غذایی داده.

نگاهی میندازم. دارم با خودم فکر می کنم چقدر بده که در یک جمع آدم به حساب نیاد، ولی وقتِ غذا که میشه همه ی اینا رو می سپاری به بوته ی فراموشی و مثلِ همون لاشخورایی میشی که برای یه تیکه گوشتِ بیشتر رقابت می کنن.

.

.

آره می دونی! این گوشی رو عموم از سوئد آورده! اصلاً اینجا پیدا نمیشه! سونی اریکسون اصله!

خمیازه ای می کشم. ساعت ۴ بامداده، و هنوز بیدارم.
ادامه مطلب...
 
ميلادِ مرگ
نوشته شده توسط بابک بحرانی   
سه شنبه ۰۴ فروردين ۱۳۸۸ ساعت ۱۷:۱۵

می گویند: «مرگ، توّلدی دوباره است».

دکترعلی شریعتی جمله ی زیبایی با این مضمون دارد که:

«یکی از بزرگ ترین آفت ها، همین وا‍‍ﮊه‌ی «می‌گویند» است. مردم همیشه از «می‌گویند» نقلِ قول می‌کنند در حالی که نمی‌دانند دقیقاً‌ چه کسی می‌گوید».

نصّ ِصریح قرآن کریم، اشاره به رستاخیز دارد؛ پس حقیقتی است غیر قابل انکار.

.

«ای چرخِ فلک خرابی از کینه ی توست

بیدادگری شیوه ی دیرینه ی توست»

«ای خاک اگر سینه ی تو بشکافند

بس گوهرِ قیمتی که در سینه ی توست»

«حکیم عمر خيّام»

ادامه مطلب...
 
عیدانه
نوشته شده توسط بابک بحرانی   
پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷ ساعت ۱۷:۲۰
هوا رو به گرمی نهاده...

شکوفه ها سر از لحاف خویش به در می آرند...

پرندگان به موطن خود باز می گردند...

نگاه ها مهربان تر...

رفتار ها با شکیبایی بیشتر...

کدورت ها رو به زدودن...

خانه ها تمیزتر...

اسکناس ها نوتر...

دیدارها بیشتر....

.

یک آیین زیبای باستانی...

شادی های آغاز یک «سال جدید»...

یک شروع دوباره..

و یک «هفت سین» زیبا، که برای شما آرزومندم:

«سلامت»،
ادامه مطلب...
 
<< ابتدا < قبلی 1 2 3 4 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 4